تبليغاتX
سید مهدی میرودودی
برآنم که تمام خورشیدها را

چون شکوفه های نارنج    بر طره مویت بنشانم

اما تو        به دورها چشم دوخته ای

از کهکشانی دیگر و سیاره ای دیگر

شکوفه ای یخین را انتظار می کشی

که برای چیدنش می باید سفری طولانی بیاغازیم

و در راه بازگشت

                                                                  تشنه بمیرم

+ نوشته شده در 86/01/30ساعت 21:14 توسط ميرودودي |

من تمام هستی ام را در نبرد با زمان ،در تهاجم با سرنوشت

آتش زدم ،گشتم

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم

و هیچ در جزوهایم ننوشتم

من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم

تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم

به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت،بهارم رفت،عشقم مُرد

یارم رفت.

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

وای بر آنهایی که تصور کردند عشق را باید گشت.

 

 

+ نوشته شده در 86/01/10ساعت 17:40 توسط ميرودودي |

راستیتش من الان دیگه زندگیم یه جورایی با کامپیوتر و این عصر تکنولوژی مچ شده و قاطی شده ولی الان خیلی وقت است که نه می تونم چیزی بنویسم و نه کاری بکنم .

قبلا من یک خودکار و چند ورق کاغذ برمی داشتم و طو گنج اتاقم می نشستم و تا صبح می نوشتم و می نوشتم . ولی الان فرق کرده ، خیلی چیزها فرق کرده هر چه دنیا جلوتر می ره زندگی بشری دچار نقصان شدیدی می شود . دیگه نه آدمها مثل گذشته هستند نه مهر و محبتها ،همه سرشون آنقدر شلوغ شده که وقت نمی کنند یه سر به پدر و مادر خود بزنند چه برسه به دیگران .

فکر می کنم تا چند سال آینده هم دنیا دچار چنان دگرگونی بشه که همه تمام کارو زندگی و گردش و ...  فقط و فقط محدود بشه به فضای خونه و بس.

راستی امروز دیگه هیچ چیزی برای من جزاب نیست نه آهنگهای که زمانی براشون می مردم نه کتابهام که یه روزگاری عهدی حق نداشت به اونها دست بزنه و ...

کلا یه جوری شدم ،یه چیزی بین افسردگی و نمی دونم بلد نیستم مثل پزشکها حرف بزنم.

ولی اینو می دونم که قاطی کردم و بس .

شما می تونید کمکم کنید.یا حق

+ نوشته شده در 86/01/06ساعت 20:23 توسط ميرودودي |

باز هم به هوای عشق پرم شکست

بغضم بی ریا به پای دلم شکست

ماندم تا با خاطره اش سکوت کنم

اما با صدایی دل عشق باورم شکست

بازم خیال رفتنم است در آسمان نور

میخواهم اوج بگیرم کوه غصه ام شکست

گفته بودم به دل که بالابگیرد سرش

سنگی ز بام عشق رسید و سرم شکست

بازم در آینه نگاه کردم شناختم خویش را

از نگاه خوش باورم چه زود غرورم شکست

آتش به دلم شعله ورست هنوز

آمدی و سکوت تیره خاکسترم شکست
+ نوشته شده در 86/01/06ساعت 20:8 توسط ميرودودي |

 

تا به حال ديوانه وار نوشته اي

امروز يك چيزي در ذهنم سنگيني مي كند نمي دانم چيست ، فقط اين را مي دانم كه بايد ديوانه وار بنويسم تا خالي بشه .

راستش ماهاست كه چيزي ننوشته ام، اما امروز دوباره حس نوشتن به سراغم آمده است با يك تفاوت كه در گذشته همه چيز مشخص بود و مي دانستم كه در مورد چه چيزي بايد بنويسم اما اين بار چيزي مشخص نيست و فقط اين را مي دانم كه بايد بنويسم تا شايد آرام بگيرد ذهن و وجودم .

خيلي چيزها در اطراف هست كه اگر بخواهم بنويسم كلي مطلب مي شود ولي نمي دانم چرا در اين زمان هيچ احساسي نسبت به آنها ندارم و فكر مي كنم كه اين ذهنم دارد دنبال چيزي مي گردد و اگر تا شب يه كاريش نكنم باز تا صبح ذهن آشفته تنم را آشفته خواهد كرد ، همين ، پيروز باشيد.

 

+ نوشته شده در 86/01/06ساعت 17:57 توسط ميرودودي |

به جام عشق خرابم صبوي باده به دوشم

هزار زاهد عاقل به يك پياله فروشم

چو كاسه دست به دستم

چو كوزه دوش به دوشم

چگونه در صف مسجد به ايستم كه خرابم

چگونه پند بگيرم نه عقل مانده نه هوشم

اگر كه يار نخواهد بگو چگونه بخواهم

هزار غم ز سر كويت ار پسرم ببارد

آري

به طره طره مويت كه لحظه اي نفروشم

 

+ نوشته شده در 86/01/04ساعت 12:8 توسط ميرودودي |