تبليغاتX
سید مهدی میرودودی
<img src="http://www.imagecraze.com/uploads/44184_.jpg" alt="Image Hosted by ImageCraze.com" />

سال نو

لحظه های تجدد حیات گل که یاد آور نوروز باستانی،سنت ديرين ايرانيان است در محضر بلبل نغمه خوان طبيعت بر شما هموطنان عزيز مبارك باشد.

+ نوشته شده در 85/12/29ساعت 12:0 توسط ميرودودي |

پدر یکی از دوستان بنام حاج مرصاد از دلاوران جنگ و از فرماندهان هشت سال مقاومت به دیار باقی شتافت و ما را با تمام علایقمان تنها گذاشت و رفت. او سالیان سال با انواع گازهای شیمیایی موجود در بدن خود مبارزه کرد و در آخر رفتن را بر ماندن در این دنیا ترجیح داد.

او رفت بدون اینکه کسی بفهمد و بداند ،نفهميدن و ندانستند كه حاجي كي بود ،بعد از جنگ او ديپورت شد به گنج اتاق كوچك خود و ساليان سال با چهار گوشه اتاق خود زندگي كرد بدون اينكه همرزمي در اتاقش را بگشايد و او را شادمان از ديدارش كند.

او را همه مي شناختند،گفتم همه ،منظور من از همه باكري بود، بصير، همت،شفيع زاده ، و همه آنهايي كه زماني در دوكوهه بودن ،در جزيره مجنون بودند و در شلمچه ،آنها مي شناختنش ولي ما نه ،هيچوقت نشناختيم ،نشناختيم حاج مرصاد را و امثال او را ،ما جماعت مرده پرست هميشه مردمان دقيقه نود و يا شايد هم وقت اضافي هستيم.

راست مي گويند آنهايي كه به امثال حاجي ايراد مي گرفتند كه آقا رفتيد و بعد اون هم پاداشش را گرفتيد،راست مي گويند  همه آنهايي كه تا بخواهي از اينان حرف بزني بدون معطلي مي گويند آقا ولش كن اونها  به هر چيزي كه مي خواستند رسيدند ،آري راست مي گويند ، همه چيز يعني دانشگاه يعني ماشين يعني ...

ولي آيا شبي را بدون اكسيژن سپري كردن مي دانيد يعني چه؟
و شبهايي ديگر را؟

آيا مي دانيد بيست سال به رو خوابيدن يعني چه ؟آيا مي دانيد پشت و كمر پر از تركش بودن يعني چه؟

آيا مي دانيد شمردن لحظه ها يعني چه ؟

اينان فنا شدن برايي معبودي كه با عشق به او لبيك گفته بودند و هيچوقت از اين عشق خود برنگشتند، ما كي هسيتم چه كرده ايم كه اين جوري بر آنها خرده مي گيريم.

چه كرده ايم ، آيا هيچ به آسايشگاهاي جانبازان و معلولين و شيمايي ها سر زده ايد نه ؟

خصلت جنگ اين است كه مي راند، همه را ،بعد آتش بازي 

فقط يك چيز ديگر ،و آن يك قطعه شعر ناقابل تقديم به حاج مرصاد عزيز ،باشد كه به يادش بياوريم او را و تمام مثل او را و بترسيم از عاقبت زمانه و روزگار خويش.

رفتي برو،اين دنيا خبري نيست جز زخم زبان 

خبري نيست جز زجر و جفا

خبري نيست جز خنجر يك دوست كه بر دل آيد

رفتي برو آسوده بخواب،جايت نبود اينجا

خاك است كه مي داند قدر تو رو اي عاشق

طوري گيردت آغوش                             كه

هيچ مادري نگيرد فرزند   

+ نوشته شده در 85/12/27ساعت 12:11 توسط ميرودودي |

«خداحافظ سينما ...»
رسول ملاقلي‌پور ديگر فيلمي نخواهد ساخت

« چه حاصل از اينكه كي بودم و چه‌ كردم؟ منتي هم نيست و صد البته كه طلبكار هم نيستم حرف من بماند با تاريخ.»

رسول ملاقلي‌پور آذر ماه 83 بود كه نامه‌ي را با تيتر «خداحافظ سينما» در اختيار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) گذاشت كه علاوه بر جملات بالا افزوده بود:«روزگاري نه چندان دور به گوشه‌اي از اين ديار عشق و ميراث تعرضي شده بود. جواناني بودند، مرداني بزرگ، زميني بودند و روحشان آسماني، دوربين عكاسي و سوپرهشت من شرمنده بود از معرفتشان. هر چند كوتاه ولي مردانه زيستن را ديدم و بي‌دليل نيست كه هر روز دورتر و تنهاتر شدم. جرم من ساختن «پرواز در شب» و دعوت «سفر به چزابه» براي ديدن «نجات‌يافتگان» و ملاقات با بانوي عشق خانم «هيوا» بود.

البته اين جرم كمي نبود همزمان با نمايش تحقيرشان كردند و درگوشي و علني نجوا كردند ، برو، فراموش كن، و اين زمانه را آنطور كه ما ميگوييم ببين. از نگاه مجنون، «نسل سوخته» را نبين. در همان خوابگردي بمان تا خوابگرد را نسازي، مگر نمي‌بيني با «مزرعه پدري» اين سرزمين پدريت چه مي‌كنيم؟ اگر راه پيروزي فرهنگي عده‌اي در گرو اين است كه من ديگر فيلم نسازم، به همه دوستداران و ارزش پيشگان و همراهان اين قافله مژده‌ مي‌دهم كه اين پيروزي گواراي‌تان باد. رسول ملاقلي‌پور ديگر فيلمي نخواهد ساخت تا ...

زهي خجسته زماني كه يار باز آيد بكام غمزدگان غمگسار بازآيد

به پيش خيالش كشيدم ابلق چشم بدان اميد كه آن شهسوار باز آيد

اين نامه را ملاقلي‌پور زماني نوشت كه پيش از آن به حذف دو صحنه از فيلم «مزرعه پدري» اعتراض كرده بود و نتوانسته بود «خوابگرد» را بسازد.

اما او در اواخر سال 85 فيلم «ميم‌مثل مادر» را ساخت و در ميزگردي كه چند ماه قبل همزمان با اكران ميم مثل مادر در ايسنا برگزار شد، گفته بود: «از نسل ما گذشته است كه نگاهي ديگر و متفاوت به جنگ ارائه کنيم که از جنس نگاه نسل امروز باشد. نسل ما قدرت ريسك و تواناي ريسك را از دست داده‌ است، ولي اگر يك فرد جوان يك سينماگر جوان با استعداد پيدا شود، مي‌تواند با خلاقيت‌هاي كه دارد از ادبيات جنگ به بهترين شكل استفاده كند.

من همان آدم گذشته هستم اما محتاط‌ تر شده‌ام. يك واقعيت اين است كه ملاقلي پور در سينما سركوب شد، نه از جانب مميزي ارشاد بلكه متاسفانه از جانب منتقدين بي‌سواد اين اتفاق افتاد. وقتي منتقدين بي‌سواد مواردي را به فيلم نسبت دادند طبيعتا مسوولين فرهنگي نسبت به كارهاي من حساسيت پيدا کردند.

هر چه ساختم و نوشتم آنها فكر كردند منظورم مساله ديگري است. مثلا در دوراني كه فيلمهاي "سفر به چزابه" ، "نسل سوخته" و.... را ساختم بسياري از اين فيلم‌هاي من را برخي منتقدين بي‌سواد به مسخره گرفتند. ولي الان نقد همان آدمها را در رابطه با "ميم مثل مادر" مي‌خوانم و مي‌بينم از آن فيلمهاي قبلي‌ام همچون "نسل سوخته" و "هيوا" به عنون آثاري زيبا و شاعرانه ياد مي‌کنند در حاليكه اين فيلم‌ها را در زمان اکران قبول نداشتند.»

ملاقلي پور قرار بود «عصر روز دهم» را در ادامه‌ي ساخته‌هاي قبلي‌اش را درباره‌ي جنگ ابتداي سال 86 كليد بزند و چندي قبل نيز براي بازبيني لوكيشن به همراه منوچهر محمدي عازم عراق شد.

قرار بود پيش توليد اين فيلم بزودي آغاز شود و حتي برخي عوامل مشخص شده‌ بودند اما ...

+ نوشته شده در 85/12/18ساعت 13:40 توسط ميرودودي |

<img src="http://www.imagecraze.com/uploads/42972_.jpg" alt="Image Hosted by ImageCraze.com" />

او کارش را با جنگ شروع کرد و مرد جنگ و مروج آن بود.ابتدا تصاویر جنگ را برای تاریخ ثبت می کرد تا جهانیان از نابرابر بودن این جنگ خونین آگاه باشند.ولی با دیدن دوربین سوپر ۸ قدیمی عاشق سینما شد و با هزاران عشق و امید شروع به فیلم سازی کرد.

چند فیلم کوتاه و بلمی به سوی ساحل شروع او برای ورود به سینما بود.

نینوا- نجات یافتگان-هیوا-کمکم کن-نسل سوخته-عصرروز دهم که در حال ساخت بود و میم مثل مادر

و فیلمی دیگر که اجل امانش نداد.

خیلی ها می خواستن که رسول فیلم نسازد  خیلی ها او را دوست نداشتن و از لحن تندش بیزار بودن.

برای اینکه رسول حرفهاش و خودش یک نسل سوخته بود.او با دغدغه هایش آثار بی نظیری را خلق کرد و این ادعایست بر اینکه او یک فیلم ساز بزرگ بود.

آرزوی او ساخت فیلمی در باره امام حسین (ع) بود که گویا به آرزویش رسید...

و چند روز پیش پانزدهم اسفند هشتادو پنج تبدیل به روزی شد که دوستداران رسول آن روز را هرگز فراموش نخواهند کرد.دوستداران رسول آن روز در سوگ او گریستن و پنچشنبه یعنی نوزدهم اسفند برای همیشه با او وداع کردند. 

خیلی ها خوشحال از اینکه دیگر از زخم زبانهای فیلمهای او در امان خواهند ماند چون او واقعا یک نسل سوخته بود او رسول نسل سوخته بود .

آسود بخواب سینمای جنگ رسول رفت.

برای دیدن عکسهای مرحوم ملاقلی پور روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 85/12/18ساعت 10:32 توسط ميرودودي |

در جزیره ای زیباتمام حواس زندگی میکردند شادی ،غم،غرور،عشق و... 

 

 روزی خبررسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.

    

 همه ساکنان جزیره قایق هایشان راآماده کردندوجزیره را ترک کردند.

 

  اما عشق میخواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود .

  

 وقتی جزیره به زیر آب می رفت،عشق از ثروت که با قایقی

  

  با شکوه جزیره را ترک می کرد

   

  کمک خواست وبه او گفت:آیا می توانم باتو همسفر شوم؟

   

  ثروت گفت:نه مقدار زیادی طلا ونقره داخل قایقم هست

  

   ودیگرجایی برای تو وجودندارد.

   

 پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.

  

  غرور گفت:نه،نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت

    

 خیس وکثیف شده قایق زییای مراکثیف خواهی کرد.

  

 غم در نزدیکی عشق بود پس عشق به او گفت:اجازه بده

    

 تا من با تو بیایم.غم با صدای حزن آلود گفت:آه عشق من

    

 خیلی ناراحتم واحتیاج دارم تنهاباشم.

     

  عشق این بار سراغ شادی رفت واو را صدا زد.

 

  اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بودکه حتی صدای عشق را هم نشنید.

 

  آب هر لحظه بالا وبالاتر می آمدو عشق دیگر نا امید شده بود

 

  که ناگهان صدایی سالخورده گفت:بیا عشق من تو را خواهم برد.

 

 عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کردنام پیرمرد را بپرسد

  

  وسریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد .

    

  وقتی به خشکی رسیدند پیرمردبه راه خود رفت .

 

  و عشق تازه متوجه شد چقدر به گردنش حق دارد..عشق  نزد

 

 علم که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت .

   

  واز او پرسید : آن پیرمرد که بود؟

                        

  علم پاسخ داد:زمان 

 

 عشق با تعجب گفت:زمان، اما او چرا به من کمک کرد ؟

 

 علم لبخندی خردمندانه زد وگفت:زیرا تنها زمان قادر به درک

 

  عظمت عشق است.

                

                      وچه زیباست تجربه عشق

                                       

       

+ نوشته شده در 85/12/11ساعت 17:34 توسط ميرودودي |

دو خط موازی زاییده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازی چشمانشان به هم افتاد و در همان یک نگاه اول قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند خط اولی نگاه پر معنایی به خط دومی کرد و گفت ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ٬ خط دومی از هیجان لرزید خط اولی: خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ.... من روزها کار میکنم ٬ می توانم خط کنار یک جاده ی متروک شوم یا خط کنار یک نردبان . خط دومی گفت: من هم میتوانم خط کنار یک گلدان گل سرخ باشم ..... چه شغل شاعرانه ای در همین لحظه معلم فریاد زد نکته : دو خط موازی هیچ گاه به هم نمیرسند ... !


+ نوشته شده در 85/12/11ساعت 17:33 توسط ميرودودي |

فصل اول: هجرت عظیم

راوی

در سنه چهل و نهم هجرت، ‌هنگام شهادت امام حسن مجتبی، ‌دیگر رویای صادقه پیامبر صدق به تمامی تعبیر یافته بود و منبر رسول خدا، یعنی كرسی خلافت انسان كامل، اریكه ای بود كه بوزینگان بر آن بالا و پایین می‏رفتند. روز بعثت به شام هزار ماهه سلطنت بنی امیه پایان می‏گرفت و غشوه تاریك شب، پهنه ای بود تا نور اختران امامت را ظاهر كند، و این است رسم جهان: روز به شب می‏رسد و شب به روز. آه از سرخی شفقی كه روز را به شب می‏رساند!

بخوان قل اعوذ برب الفلق، كه این سرخی ازخون فرزند رسول خدا، حسین بن علی رنگ گرفته است و امام حسن مجتبی نیز با زهری به شهادت رسید كه از انبان دغل بازی معاویة بن ابوسفیان بیرون آمده بود، اگر چه به دست «جعده» دختر «اشعث بی قیس»

آه از سرخی شفقی كه روز را به شب می‏رساند وآه از دهر آنگاه كه بر مراد سِفلگان می‏چرخد !

نیم قرنی بیش از حجة الوداع نگذشته است و هستند هنوز ده‌ها‌ تن از صحابه ای كه در غدیر خم دست علی را در دست پیامبر خدا دیده اند و سخن او را شنیده، كه: من كنت مولاه فهذا علی مولاه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 85/12/11ساعت 14:58 توسط ميرودودي |

متن زير از نوشته‌هاي شهيد احمدرضا احدي رتبه اول كنكور پزشكي مي‌باشد كه در ذيل خدمتتان ارائه مي‌شود

و چه كسي مي‌داند كه جنگ چيست؟

چه كسي مي‌داند فرود يك خمپاره قلب چند نفر را مي‌درد؟

 چه كسي مي‌داند سوت خمپاره فردا به قطره اشكي بدل خواهد شد و اين اشك جگرهايي را خواهد سوزاند؟

كيست كه بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن، آرامش مادري كه فرزندش را همين الان با لاي لاي گرمش در آغوش خود خوابانيده؛ نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم كودك در قامت خميده مادر؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 85/12/11ساعت 14:56 توسط ميرودودي |

خسرو گلسرخي متولد دوم بهمن ماه 1322 شمسي در شهر رشت است. در كودكي پدرش قدير را از دست داد. مادرش شمس الشريعه وحيد، او و برادر دو ساله اش فرهاد را به شهر قم نزد پدربزرگ مادري شان حاج شيخ محمد وحيد برد. وحيد، مرد مبارزي بود كه روزگاري در نهضت جنگل ، در كنار ميرزا كوچك خان جنگيده بود. خسرو توسط وي تعليم ديد و تحت تأثير مبارزات و نظرات وي واقع شد و حتي شعرهايي به نام "جنگلي ها" و "دامون" در اين رابطه گفت و نام فرزندش را نيز "دامون" گذاشت. (دامون به معني پناهگاه، و انبوهي و سياهي جنگل است). در سال 1341، پس از درگذشت پدربزرگش همراه برادرش فرهاد به تهران رفت و در اتاقي كرايه‌اي در محله امين حضور سكني گزيد. او شب ها درس مي‌خواند و روزها كار مي‌كرد.

خسرو در اين سالها، از ادبيات نيز غافل نبود دوران شكوفايي فكري و فعاليت چشمگيرش در مطبوعات را ميتوان در سالهاي 48 تا 52 كه سال دستگيريش توسط ساواك است دانست. اما كار جدي اش را در شعر از سال 45 شروع كرد. گلسرخي در سال 48 با عاطفه گرگين، دوست همرزمش ازدواج كرد و داراي فرزندي به نام "دامون" شد كه اكنون با مادرش عاطفه گرگين در پاريس زندگي مي‌كند. يك هفته بعد از دستگيري خسرو گلسرخي، عاطفه گرگين نيز كه به وسيله يكي از همكارانش از دستگيري خسرو آگاه شده بود دستگير شد و با به زندان افتادن او به ناچار سرپرستي فرزندش به برادرش سپرده شد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در 85/12/11ساعت 14:36 توسط ميرودودي |

از چند سال پیش امریکا و سردمداران غرب پروژه ای را شروع کرده اند بنام بحران قومیتی در ایران که شدیدا هم بدنبال اجرای آن هستند.برنامه ای که امروزه با صرف مبالغ بسیار توسط خود فروختگان نامرد در این مرز و بوم کارهای خود را ادامه می دهند .کاش این خود فروختگان که   همه وقت خودشان صرف اغتشاش می کنند و هر روزه با عناوینی مثل پان ترکیسم- پان لریسم -پان کردیسم و ...

به فکر یک کلمه واحدی بودیم بنام پان ایرانیسم و کاش ما حداقل اجانب پرستیمونو کنار بگذاریم و یه کمی از حس ناسیونالیستی سایر ملل را می فهمیدیم نه حس ناسیونالیستی قومیتی که الان از حد خودش گذشته است و به افراط افتاده است و بیشتر فاشیستی شده است چون حد افراط هر ناسیونالیستی  فاشیست است. اگر ما الان به آن کلمه واحد برسیم ایرانی خواهیم داشت آبادتر از امروز.

کاش سران مملکت می فهمیدن که باید فکری به حال این واحد اصلی بکنند نه واحد خود.الان دیگر سال ۵۷ نیست و امروز این سرزمین فرق بسیاری دارد با آن سالها .

آن سالها این وحدت و حس ناسیونالیستی بیداد می کرد و باعث بسیاری از این پیشرفتها شده است

ولی امروزه که همه عقل از کف داده اند و با هجوم رسانه های غربی به مغزهای بیمار ما ایرانیها دیگر به هیچ فکر نمی کنیم مگر عیش و نوشی که شدیدا بدنبالش هستیم و این از آماری که در کشور پخش می شود قابل درک است.امروزه دیگر جوان ایرانی به فکر این نیست که برای مملکت خود کاری بکند بلکه

در تفکرات خود شنا در جزایر هاوایی را در سر می پروراند و ...

امروز دیگر خیلی چیزها تغییر کرده است ولی ای ایرانی ای ترک- ای لر- ای بلوچ-کرد و سایر اقوام ایرانی چرا ما در سرزمین آنها حکومت نکنیم چرا ما به دین آنه حمله نکنیم و هزاران چرای دیگر

و اگر امروز سران مملکت تمام اقوام و کلیه ایرانیها به این حس ناسیونالیستی و پان ایرانیسم واحد فکر نکنیم  شاید روزگاری دوباره به مبارزه برخیزیم بر علیه کاپیتولاریسم امریکایی و دیگر چیزهای که پدرانتان خوب می دانند.

+ نوشته شده در 85/12/11ساعت 13:7 توسط ميرودودي |

مطالب قدیمی‌تر