دوست خوبم بهزاد مسرت فر، كه از بچه هاي شركت و همكاران خوب بنده هستند، در يك نوشته كوتاهي اختلافات كاذب بين رئيس و زيردستانش را مورد بررسي قرار داده اند كه با هم مي خوانيم.
من و رئیسم
۱- وقتی من یک کاری را دیرتر تمام می کنم، من كند هستم. وقتي رئيسم كار را طول مي دهد او دقيق و كامل است.
۲- وقتي من كاري را انجام ندهم، من تنبل هستم. اما وقتي رئيسم كاري را انجام ندهد او مشغول است.
۳- وقتي كاري را بدون اينكه از من خواسته شود انجام دهم من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم. اما وقتي رئيسم اين كار را انجام دهد او ابتكار عمل به خرج داده است.
۴- وقتي من اشتباهي كنم من نادان هستم. اما وقتي رئيسم اشتباه كند او مانند ديگران انسان است.
۵- وقتي من در محل كارم نباشم، من در گشت زدن هستم. اما وقتي رئيسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.
۶- وقتي يكروز مرخصي استعلاجي داشته باشم، من هميشه مريض هستم. اما وقتي رئيسم در مرخصي استعلاجي باشد، او حتما خيلي بيمار است.
۷- وقتي من مرخصي بخواهم بايد يك ساعت دليل و توجيه بيارم. اما وقتي رئيسم به مرخصي برود بايد مي رفت چون خيلي كار كرده است.
این بند آخری را هم خواهرزاده امین خان که با نام توت فرنگی می شناسیمش اضافه فرموده اند:
۸- وقتی من دارم تو نت می گردم یعنی دارم وبلاگ گردی می کنم. ولی وقتی رئیسم تو نته یعنی داره دنبال راهکاری نوین برای اداره ی شرکت می گردد.
امشب، تنهايي، دلم مي گيرد.
مي خندم . گريه مي كنم .
چه زيبا بود ... آن روزها.
با هم ... با تو .... با ياد تو .... .
امروز ..... تنها ...... بي تو .... چه تلخ است روزگارم اين روزها .
سعی می کنم
آرام باشم
مثل رود
جاری باشم
و روان
و سرشار از عشق
مثل
تو
زمستانی که بود و رفت
زمستان بود،هوای شهرمان ابری،غبارآلود صد فتنه
زمستان بود و کابوسی که آتشها دوباره ردپاشان دستهای کودکان خیمه را میسوخت
زمستانی که یاران قدیمی،- آه...قدیمیهای همسنگر...-
زمستانی و سرمایی که یاران قدیمی نطفهی تردید میبستند، درون حجلهی شومی، عروسش ماده گرگی پیر، همان بیدادِ استبداد
درون حجله میدرّید دندانش ردای عهد و پیمان را
صدای پای مِه نزدیکتر میشد،خدایا وای، این قدیمی دوستان کف بر دهان آورده مشعلها چرا خاموش میکردند؟
چرا در راه بیراهه؟چرا بر گردهی مرکب به سوی درّهای، ای وای،دوزخ بود.
...
زمستانی که بود و رفت.
خدامردی مسیحا دم, عصایش نیل را بگشود.
کلامش نور میپاشید و «هل من ناصری» این بار، جوابش را هزاران سرو روییدند.
کلامش نور میپاشید و میپاشید و پاسخ سرو میرویید و میرویید
...
ابرهای فتنه بیجان، ماده گرگ پیر دندانش شکسته، موجهای معرفت در اوج، جوشان و خروشان.
...
کودکان خیمه آسودند و آتش از عطش بر دامن رودی نمیافتاد.
خارها در حسرت پاهای کوچک ماند و خنجر در غلافش مرده است این بار.
...
قصه تا اینجا حکایت کرده است، اما خدایا کاش... یاران قدیمیمان،... خدایا کاش...
احسان ترابي
صداي عو عوت ، خاموش مي سازيم
مرا نشناختي ناکس!
من از نسل خروشانم
تمام زندگي را من ازان دوست مي دانم
نه از مرگم هراسي هست
نه از گرگان بي ايمان
نه از نيش مگس هايي
که چون تو تازه رس هستند!
اگر هم تاکنون از من،
صبوري ديده اي ، تنها
پيام رهبرم را گوش جان دادم.
من از ياران عاشورام
و شاگرد کلاس غيرت عباس مي باشم
تو را اي سبزک ملعون
ايا سبز لجن آجين
ميان جوب هاي کوچه هامان محو ميسازيم
و اين اتمام حجت بود!
تو اي ميري که از ميري فقط نامي به خود بستي
و با همراهيّ بانويت
جمل را تازه مي سازي
به والله ! عاشقان حضرت سيد علي امروز
چونان امواج درياهاي طوفاني
تو و نام و نشانت را
به يک سر نيست مي سازند
و آن دنياي شومت را همينجا
جلوه گر بيني...