ناتانائیل...
تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود. در انتظار خدا بودن، ناتانائیل، یعنی در نیافتن این که او را هم اکنون در وجود خود داری.
تمایزی میان خدا و خوش بختی قائل مشو و همه ی خوش بختی خود را در همین دم قرار بده.
سر چشمه ی همه ی دردسر های تو، ناتانائیل، گوناگونی چیزهایی است که داری. حتی نمی دانی که
از آن میان، کدامین را دوست تر داری و این را در نمی یابی که یگانه دارایی آدمی، زندگی است.
ناتانائیل، آرزو مکن که خدا را جز در همه جا، در جایی دیگر بیابی.
هر آفریده ای نشانه ی خداوند است، اما هیچ آفریده ای نشان دهنده ی او نیست.
همین که آفریده ای نگاهمان را به خویش معطوف کند، ما را از راه آفریدگار باز می گرداند.
ناتانائیل، همین که می گذری، به همه چیز نگاه کن و در هیچ جا درنگ مکن. به خود بگو که تنها خداست که گذرا نیست.
دلبستگی نه ناتانائیل، عشق!
بی گمان می فهمی که این دو، یکی نیستند. از بیم از دست دادن عشق بود که من گاه توانستم با غم
ها، دل تنگی ها و دردهایی بسازم که اگر جز این بود، به آسانی در برابرشان تاب نمی آوردم.
دغدغه ی زندگی هر کس را به خود او واگذار.
پ.ن:
با تشکر از و عبور باید کرد، که این مطلب از آندره ژید را برایم رساند. خیلی زیباست.
با غم هجر تو ای یار نسازم چه کنم؟
می خواستم یک نقد درباره فیلم (جدایی نادر از سیمین) بنویسم که بماند...
اما فقط یک مطلب در این باره است و آن اینکه، امریکایی ها و غربی ها اصغر فرهادی را نامزد دو جایزه اسکار می کنند ولی جایزه دکتر اردشیر قوام زاده رو به علت تحریم ایران بهش نمی دن.
چه دنیای خوشگلی داریم.
و یا
هر روزی که می گذرد
من دوباره می میرم
در کنج دلم
می شمارم
تنها آن لحظه ای را
که با رفتنت
ویران شد
برای همیشه...